
بشر همیشه در آرزوست
یک روز در حسرت ،و روز دیگر باز هم در آرزوست
همیشه در ای کاش ها زندگی می کنیم
پس چرا آن زمانی که در دست داریم قدرش را نمی دانیم
چرا باید در گذشته زندگی کنیم و در حسرت باشیم
وچرا در حال، همیشه در آرزوی آینده ،ای کاش بگوییم
ذات بشر این است که همیشه در ترقی باشد اما به چه قیمتی؟
ایا همه دنیا بهمون برسد دیگر آرزویی نداریم؟
از نوح(ع)بیشتر عمر می کنیم
چرا در گیر و دار زندگی گیر کر ده ایم
از معنویت دور شده ایم
از مهربانی ها سخن نمی گوییم
پژمرده ایم ،پریشانیم ،در استرس ایم
محبت ،عشق ،صداقت،صفا،صمیمیت،عطوفت،مهربانی ها همشون ازمون دورند
نه به فاصله فرسنگ ها ،بلکه ماهها،سالهاوشاید قرنها
ای دل
تو چرا همچو من آشفته و غمگینی
تو مگر راز من سوخته را می دانی
یا پریشانی و اندوه مرا می بینی
ای كه چون دیده من تا به سحر بیداری
یا چنان همدم و همراز من ویرانی
تو مگر چشمه عشقی كه پر از عاطفه ای
تو مگر نور امیدی كه مرا تسكینی
روزگار من اگر چند خزان است ای دل
توبه هر روز پیام آور فروردینی
مونس خلوت من تو باش ای دل من
كه سرآسوده گذارد به سر بالینی
و دوباره باید رویای شکفتن با تو را از یاد ببرم
دوباره باید ارام و بی صدا در ظلمت شب
از غم هجرانت گریه کنم تا تمام ستارگان و کهکشانها
صداقت کلامم را با گریه هایم باور کنند
به راستی که چه کسی آواز جدایی را سر داد
و من را از تو جدا کرد
لعنت بر تو ای روزگار بی وفا که ناقوس جدایی را
تو به صدا در اوردی و اهنگ جدایی را نواختی
حالا چگونه این دل من با این فریاد دلخراش جدایی کنار برود احساس می کنم که از جدایی نفرت دارم
ولی عزیزم تو را هرگز فراموش نمی کنم
الهی
الهی:
بــه جـــانـهـــاي از عـاشـقي سـوخـتــه
بـه اشـكي كـه در مـاتـمي ريـخـتــه
چـو گوهـــر بـه مــژگـاني آويـخـتــه
بـه چـشـمي كــه از غـم در آن خــواب نـيـسـت
بـه جاني كــه يـكــدم در او تــاب نـيـست
بــه آن مــادر پـيــر دلســوخـتــه
كــه چـشــمـش بـه راه عـزيـز دوخـتــه
بـه پـايي كـه پـويـنــده راه تـوسـت
بـه دسـتي كـه هـرشـب بــه درگــاه تــوسـت
بـه دردي كـه در سـيـنـه هـا خـفـتـه اسـت
بـه رازي كــه در سـيـنـه نـاگـفـتــه اسـت
بـه آن دل كـه از غـصـه ويـرانـه اسـت
بـه آن زن كـه آهـش غـريـبــانـه اسـت
بـه شـب نـالـه مــادري دردنــاك
كــه دارد عـزيـزي بــه خــاك
بـده بـخـت آنــم كــه يــــــــاري كـنـم
ز غـمخــوارگــان غـمگـســاري كـنـــم
بــه آن بي پـنـــاهي كــه در بي كـسـي
بـنــالـد كــه يـكــدم بـه دادش رسـي
بـه عـشــقي كـه بـا شـرم آمـيـخـتــه
بـه اشــكي كــه در عــاشـــقي ريـخـتــــــــه
بـبـخـشــــــــــا مــــــــــــــرا دولـت بـنــــــــــــــــدگي
كـــه فـــــــــردا نـگــــريـم ز شـــــــــرمـنـــــــــــــدگي
آخرین تلاش ها برای زمین نخوردن

با تمام وجود سعی می کنه نیفته...
به یه باد… بنده...
روزی ...روزگاری برای خودش برگی بود...سبز
آخرین تلاش ها برای زمین نخوردن
این روزها هم میروند،
باید به چشمانم آرام بودن را یاد دهم
شاید دیگر بیتاب لحظه لحظه هایی که نمیگذرند
این روزها هم میروند.کمی آرامتر،کمی تلختر،کمی سخت تر
فقط جای خالی کسی یا بوی خاطره ای زنده نگهشان میدارد
این روزها هم میروند،به حال ثانیه هایش دلم میسوزد.مغرور بودند،شاید از زیباییشان بود
نمیدانم...
رفیق من
سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دل زده از لیلی ها
خیلی دلم گرفته از خیلی ها
نمونده از جوونی هام نشونی
پیر شدم ، پیر تو ای جوونی
بهانه
از باغ میبرند چراغانیات کنند
تا کاج جشنهای زمستانیات کنند
پوشاندهاند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانیات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن میروی
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطهای بترس که شیطانیات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانهای است که قربانیات کنند
کاش بودی
کاش بودی تا برای قلب من زندگی اینگونه بی معنا نبود......
کاش بودی تا لبان سرد من قصه گوی غصه غمها نبود.......
کاش بودی تا نگاه خسته ام بی خبر از موج واز دریا نبود......
کاش بودی تا زمستان دلم اینچنین پرسوز وپرسرما نبود......
کاش بودی تا فقط باور کنی بعد تو این زندگی زیبا نبود......
با تو میگویم شب ای شب رازهایم را ..
چشم در چشم ستاره تا سحر تنها ..
با تو میگویم شب ای شب رازهایم را ..
در سکوتی بیکرانه با دلی پر شور ..
پیش تو سر میدهم آوازهایم را ..
ای شب ای خلوتگه دلباز ..
ای شب ای آرامش آبی ..
تا سپیده با تو همراهم ..
در هوای پاک و مهتابی ..
آسمان تکیه گاه دستهایم باش ..
تا خدا مرا ببر با خویشتن امشب ..
گوش کن هم عاشقانه هم غریبانه ..
با خدا راز و نیازهای من امشب ..
آسمان ای آسمان بشنو ..
نغمه های آشنایم را ..
ای شب ای شب چشم خود واکن ..
تا ببینی اشکهایم را ..!
من خدارادارم
من خدایی دارم که همین نزدیکی است
در امتداد لحظه هایم
هر روز....!
در سایه هایی قرمز شناور می شوم
می خندم به عشق فنا شده ی زمینی مان
قاه قاه......
معنی اشک ، کبودی و درد را می دانم
بغض سنگین خاطره را از نزدیک لمس کرده ام
من در این تاریکی، دوراز همه ، خدا را می خوانم
خدا را که صدا می زنم ، همه ی ذره ها آرام می شوند
یک اتاق ،اندکی نور....
من خدا را دارم!
خدایا
خدایا نخواهم که دگر درد عشق کشم رهایم کن
خدایا از چه سان آفریدی مرا حال رهایم کن
خدایا نخواهم عمر بیش از این رهایم کن
خدایا عشق فانی نخواهم دگر پس رهایم کن
خدایا در هوای سرد این دنیا می لرزم رهایم کن
خدایا تحمل نکنم تهمت ننگ بر دامان خویش رهایم کن
خدایا صحبت درد عشق با معشوق نتوانم کرد رهایم کن
خدایا دست و دلم لرزان است از فراق رهایم کن
خدایا نخواهم که بذر کینه در دل بکارم رهایم کن
خدایا نتوانم غم معشوق ببینم دگر رهایم کن
خدایا آدمیان را ز من بیزار گردان و رهایم کن
خدایا افسوس مرا در دل کسی باقی مگذار و رهایم کن
خدایا کور شدم، کر و لالم گردان و سپس رهایم کن
خدایا صبر ایوب از آن صابرین است رهایم کن
خدایا همه تقصیرات را بر گردن من نه رهایم کن
خدایا ظلمت ترس از آینده بر من چیره گشت رهایم کن
خدایا قلب و مغزم را نابود ساز و رهایم کن
خدایا سخنش را بر من قطع کردی حال رهایم کن
خدایا خدا یکی عشق یکی، تمام شد رهایم کن
خدایا توجه اش را ز من گرفتی و دگر هیچ رهایم کن
خدایا ثمره اهدافم پاک شد و صورت مسئله رهایم کن
خدایا همی خواهم کین آخرین یاد باشد رهایم کن
خدایا من راه آسمانم را گم کردم به اشتباه رهایم کن
خدایا غم هجران نخواهمش، یارم آسوده باد رهایم کن
خدایا درین بادیه دویدم و جز بی وفایی دیدم؟ رهایم کن
خدایا "عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست" رهایم کن
خدایا نخواهم دگر چیزی ز تو جز آنکه رهایم کن
خدایا از تو التماس دارم رهایم کن
خدایا دوستت دارم رهایم کن

غـروب یادگاریـــهای زیبــــا
غروب و لحظه های بی تو تنـها
غروب و ثانیـــه ها در غبــارن
همه در حسرت دیــدار یارَن
غروب و اینهمه سوزو غــم وآه
غروب وگریه های گاه و ناگـاه
غروب وعشقهای بی غــل وغش
غروب و سجده بر دامان آتش
تو رفتی و پس از تو بی قــرارم
غروبارو به تلخی می شمــارم
که روزی باغروب برگردی پیشم
...
نمیدانم از فراق تو بنالم یا از غریبی خودم؟
نمیدانم تو را بخوانم که برگردی یا خودم را دعا کنم که بیایم؟
از این بسوزم که نیستی یا از آن بنالم که چرا هستم؟
هیچ میگویی اسیری داشتی حالش چه شد؟
خستهء من نیمه جانی داشت
احوالش چه شد؟
دلم تنگ است نمیدانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی.
پریشان حالم و بی تاب میگریم و قلبم بی امان محتاج مهر توست.
نمیدانی چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم
من به دنبال تو همچون کودکی هستم.***
دلتنگی همیشه از ندیدن نیست
لحظه های دیدار با همه زیبائی گاه پر از دلتنگیست که
مبادا دیدار شیرین امروز خبر تلخ فردا باشد.
خسته از تکرارهای بیهوده...
خسته از نفسهای عمیق و سرد و مرده!
و چه حجمی دارد: حجم تنهایی من،
حجم تنهایی من، قدر رویاهای نابود من انبوه است
حجم تنهایی من زیاد است، زیاد...!
و چه طعمی دارد: طعم تاریکی من،
طعم تاریکی من، طعم خون ساکن رگهای من است...!
من به تنهایی و تاریکی محکوم
ناتوان و مصدوم
باید این راه را تا آخر خطش بروم!
نیست امیدی هر چند
باید اما بروم
بروم، گر چه مىدانم نیست سرابی پیدا
نیست حتی کابوس شهری زیبا
گر چه مىدانم دیر یا زود غزل خواهم خواند...
و من اکنون در راه
و هم آغوشی سرما
باید اما بروم...!
زاده بهارم... عاشق پاییز
وقتی به واپسین روزهای پاییزی فکر می کنم چشمام بارونی می شه...
بمون پاییز.... نذار دلهای عاشق غصه دار بشه...
دلتنگم...
دلتنگم برای روزی که صدای خش خش برگهای پاییزی رو زیر قدمهام حس نکنم...
دلتنگم برای روزی که لذت قطره سرد بارون پاییزی رو، رو گونه هام حس نکنم...
بارون پاییزی برام یه خاطرست... دلتنگم برای روزی که پاییز خاطره هامو با خودش ببره...
خدایا... امشب دلم بارونیه ...نوای بارون می خواد...
خدایا... بغضهامو به ابرها می دم، بذار امشب بارون بباره...
خدایا بذار تو این روزهای آخر دوباره عشق بازیه آسمونو حس کنم...
ببار بارون که نوای قلبمی
وقتی تو نیستی
بهار هم بهار نیست
و من باران را بهانه می کنم
تا زیر چتر صدای آن
اشک های خود را پنهان سازم
وقتی تو نیستی
عقربه های ساعت دلم
بی خیال گذر لحظه ها
در گذشته ای دور در جا می زنند
و گردش روزگار را هم جدی نمی گیرند
وقتی تو نیستی
قلبی پر تپش
روحی تشنه
و جانی خسته
بر دریچه چشمانم هجوم می آورند
و طوفانی از غم و اندوه و اشک نثار آن می کنند
و در این تلاطم بلاخیز فراق
و تنها صدای نام زیبای توست
که از دلی تنگ بر زبان خموش
جاری می شود
و آبی می شود بی رمق بر لهیب آتشی سوزان
وقتی که نیستی
شادی نیست
آسمان دل من آبی نیست
سبزه ها در باغ جان من نمی خندند
و تبسم از لبان غنچه ها محو می شود
می دانم که خورشید عشق تو
حتی در پس این همه ابر انبوه فراق
باز هم روزهای مهر تو را برایم به ارمغان می آورند
اما وقتی تو نیستی
چگونه بی تابش آفتاب محبت تو سر کنم؟
وقتی تو نیستی
گیرم چشمه چشمانم را به سوی دلم جاری سازم
تا کسی اشکهایم را نبیند
سوز دل را چه کنم؟
دیوارهای سینه ام را که از فرط تنگ دلی می خواهد پاره شود
و در نیمه شبی چنین تاریک
خواب مردمان شهر را آشفته سازد
و می خواهد فریاد برآورد که امان از فراق و داد از هجران را چه سازم؟
سخت است.
سخت تر از تیری که بر چشم نشیند
یا تیغی که بر قلب رود ....
يک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هيچ گاه به خاطر دروغ هايم مرا تنبيه نکرد. مي توانست، اما رسوايم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه اي آوردم پذيرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هايش را شنيدم اما نپذيرفتم. چشم هايم را بستم تا خدا را نبينم و گوش هايم را نيز، تا صداي خدا را نشنوم. من از خدا گريختم بي خبر از آن که خدا با من و در من بود...
به تو از تو مي نويسم به تو اي هميشه درياد اي هميشه از تو زنده لحظه هاي رفته بر باد وقتي که بن بست غربت سايه سار قفسم بود زير رگبار مصيبت بي کسي تنها کسم بود وقتي از آزار پاييز برگ و باغ هم، گريه مي کرد قاصد چشم تو آمد مژده روييدن آورد به تو نامه مي نويسم اي عزيز رفته از دست اي که خوشبختي پس از تو گم شد و به قصه پيوست اي هميشگي ترين عشق در حضور حضرت تو اي که مي سوزم سرا پا تا ابد در حسرت تو به تو نامه مي نويسم نامه اي نوشته بر باد که به اسمت چو رسيدم قلمم به گريه افتاد اي تو يارم ، روزگارم، گفتنيها با تو دارم اي تو يارم از گذشته ، يادگارم به تو نامه مي نويسم اي عزيز رفته از دست اي که خوشبختي پس از تو گم شد و به قصه پيوست در گريز ناگزيرم گريه شد معناي لبخند ما گذشتيم و شکستيم پشت سر پل هاي پيوند در عبور از مسلخ تن ، عشق ما از ما فنا بود بايد از هم مي گذشتيم برتر از ما ، عشق ما بود به تو نامه مي نويسم اي عزيز رفته از دست اي که خوشبختي پس از تو گم شد و به قصه پيوست نگارنده ناصرنیاکان

بی دل وخسته
بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست
غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست
شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست
زآشنایان کهن یار و پرستاری نیست
یا رب این شهر چه شهری است که صد یوسف دل
به کلافی بفروشیم و خریداری نیست
فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر
کاندر این شهر طبیب دل بیماری نیست
پروردگارا...
به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم...
دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم...
بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم...
مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم مطابق میل من رفتار کنند...
خدایا
به حقیقت بگشایم ....
خدایا ...
یاریم کن که مرغ خسته دلم راکه دیری است دراین قفس زندانی
است، درآسمان آبی عشق تو پرواز دهم ......
خدایا ....
پروردگارا...یاریم کن که شوق پروازراهمیشه درخود زنده نگه دارم .....
خدایا ....
توخود می دانی که بدترین درد برای یک انسان دورماندن ازحقیقت خویشتن
و رها شدن درگرداب فراموشی وسر درگمی است...
پس توای کردگار بی همتا مرا یاری کن که به حقیقت انسان بودن پی ببرم
تابتوانم روز به روز به تو که سر چشمه تمام حقیقت هایی نزدیک ونزدیکتر
شوم ...........
خدایا، مرا فرصتی ده تاپاک بودن راتجربه کنم وبتوانم حتی برای یک لحظه
آنچه باشم که تومی خواهی ...
تو این شبا
دبلم گرفته ای خدا
شدم ام تنها
پر از غمه این زندگی
ندارم من هیچ چاره ای
خسته از این دل واپسی
شدم ام رسوا
رسوا در این دردها
میخوام برم از این دنیا
بشم بازم راحت رها
در آسمان
در کهکشان
در کنار ستارها
شاید شوم روزی دگر
در آغوش او بی اشک سر
باز بشنوم صدایش را
که میگوید با من بمان
با من بخوان
از زندگی
از رویایه همیشگی
بیاداینازعزیزم
همه گفتند فراموشش کن
و نمی دانستند
که به جزء یاد تو هر لحظه مرا
یاری نیست
هر که می دید غمم را می گفت
که دوایت گذر ایام است
لحظه و ساعت و روز
در پی هم رفتند
وفراموش شدند
عشقت اما در من
همچنان پابرجاست
هر که می گفت
دوایت گذر ایام است
کاش می دید که بعد از عمری
باز هم یاد تو در من باقیست
باز هم یاد تو در من گرم است
باز هم یاد تو در من خوب است
باز هم یاد تو رویای من است
باز هم یاد تو امید فردای من است
زندگی دفتری از خاطره هاست
یک نفر در دل شب، یک نفر در دل خاک
یک نفر همدم خوشبختی هاست، یک نفر همسفر سختی هاست
چشم تا باز کنیم، عمرمان میگذرد
ما همه همسفر و رهگذریم
آنچه باقیست فقط خوبی هاست .

خداوندا ! برای همه دعا می کنم که :
در ابتدای این سال دلمان را چنان در جویبار رحمتت شست وشو دهی که هر کجا که تردیدی هست ایمان,
هرکجا که زخمی هست مرهم ,
و هرکجا که نومیدی هست امید ,
و هرکجا که نفرتی هست عشق جای آن را گیرد


سلام