برایم بخوان اسمانی ترینم

                                   که خسته از اوازه های زمینم

   به من بال انجا رسیدن بخشا که دیر است اینجا نشینم

کس جز خودم اشنایم نشد اه...

                                          غریبه ترین مرد این سرزمینم

چون ائینه با هر که رو راست بودم

                                            به من ضربه زد سنگ شد هم نشینم

صدا در این خاک باب دلم نیست

                                          برایم بخوان اسمانی ترینم

درد,درمان

یه جا دیدم نوشته بود  "درد را ازهر طرف نوشتم درد بود."

یه کم بهش فکر کردم.......

درسته شاید دردهای زیادی وجود دارند وبالطبع هر دردی درمانی داره اما اگه درد رو برعکس کردی باید

 درمان اون رو هم برعکس کنی.

تا حالا فکرکردی برعکس درمان چی می شه؟

دقیقا برعکس درمان می شه نامرد  !!!

میدونی یعنی چی؟

یعنی شاید بعضی از دردها رو بشه درمان کرد اما اگه یه درد برعکس داشته باشی و بخوای درمانش

کنی در حق خودت نامردی کردی چون وجود بعضی از دردها واقعا لازمه.

مثل چی؟

مثل درد فراق  باید درد فراق رو سالها حس کرده باشی تا بتونی لذت وصال رو با تمام وجودت حس

کنی.

پس یادمون باشه برای هر دردی دنبال درمان نباشیم و با دردامون مهربونتر باشیم چون .....

این دردها پلی هستند به سوی لذت ها.


 پرنده مهاجر خدمات وبلاگ نویسان جوان           www.bahar20.sub.ir 

 

 

                                    ای پرنده مهاجر
        سفرت سلامت اما
                                                       به کجامیری عزیزم

                                   قفسه تموم دنیا

      روی شاخه های دوری چه خوشی داره صبوری
                      وقتی خورشیدی نباشه تا همیشه سوت و کوری

     میگذره روزای عمرت توی جاده های خلوت
                     تا بخوای بر گردی خونه گم میشی تو باغ غربت

     واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم
                     دلخوشیم به این که شاید سحرو یه روز ببینیم

     آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
                     تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروب

               


تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه


 

بزن بارون دست های من سرد سرده...

تو این تنهایی بغضم شکسته...


Rainbow Rain


باز فصل سرد زندگیم را زیر نور مهتاب ورق می زنم

و باز بلور اشکم بر صفحاتش نقش دل شکسته می نگارد

و غم هایم را سنگین تر می کند، شاید این چنین تقدیرم

را در تنهایی بر لوح خاکستری نگاشته اند که در سکوت و تنهایی

بشینم و روزگار را بر دفتر نم کشیده ام نقاشی کنم، چه کس می داند

تلخی سطور بر شانه هایم سنگینی می کند و مرا کشان کشان در جنگل متروک

به دنبال خویش می کشاند...!!!

بی تو

دلم گرفته از این روزگار دلتنگی
گرفته اند دلم را به کـار دلتنگی

دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گــــرفت آینــــــه ام را غـبار دلتنگی

شکست پشت من از داغ بی تو بودنها
به روی شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگی

درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگی

از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی
نشسته ایم من و دل کـــــنار دلتنگی

دگر پرنده احساس مــن نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی

بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد
بیا که بگذرد این روزگـــــار دلتنگیبی

باورت نکردم

اورت نکردم

يكي از روزهاي عادي، مثل هميشه يك خورشيد طلوع كرد.

چشمانم را باز كردم، اما فكر كردم خواب و روياست.

باورش نكردم.

كم كمك بالا امد و نور افشاني كرد.

همه چيز زنده بود.

اما با خود گفتم: مثل تمام چيز ها خورشيد هم دروغين شده است.

باورش نكردم.

روز به نيمه رسيد.

خورشيد همچنان نورافشاني مي كرد.

گرم گرم بود.

ترسيدم و نگاهش نكردم.

آري، ترسيدم و ... باورش نكردم.

آتشش كمي سرد شد.

شايد ديگر عصر بود.

هوا پر بود از عطر ياس.

ترديد داشتم و باورش نكردم.

بوي خوش گل هاي شب بو مجبورم كرد به خورشيد فكر كنم.

تصميم گرفتم ببينمش.

مي خواستم باورش كنم.

شايد هم باورش كردم.

اما تا سر بر گرداندم ديدم هنگامه ي غروب است.

او رفته بود...

تنها چيزي كه در جاي پاهايش به چشم مي خورد،

                                     خاطره ي حضورش، مـــاه بود. 
 

cartpostal-vv44.tk

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار الود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزهادیروز ها

دیدگانم همچو دالان های تار
گونه هایم همچو مرمر های سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد


معشوق همه است

      خدایا ای مهربانترین مهربانان...

 

      کسی که به شوق تو می خواهد پرواز کند، تو پر و بالش باش...

      کسی که به شوق تو می روید، تو آبش باش...

      کسی که از سوز دل با تو سخن می گوید، تو زبانش باش...

      کسی که تو را بی آنکه بداند جستجو می کند، تو مقصد و مقصودش باش...

      کسی که تو را صدا می کند، تو ندایش باش...

      کسی که تو را عشق می ورزد، تو معشوقش باش...

تو رفتی رد پایت در دلم ماند 

 

شکوه خنده هایت در دلم ماند

 

دلم را با سحر خوش کرده بودم

 

غروب ماجرایت در دلم ماند

 

شریک درد هایم بودی اما

 

غم بی انتهایت در دلم ماند

 

هزار و یک شبم چون باد بگذشت

 

طنین قصه هایت در دلم ماند

 

سپردی سر نوشتم را به پاییز

  

بهار با صفایت در دلم ماند

 

علی رغم سکوت ساده من

 

سفر کردی صدایت در دلم ماند

 

و حالا مثل یک رویای برفی

 

تو رفتی رد پایت در دلم ماند





 

 

همه دنیای منی....

بیادایناز

 

  

 

خونمون خالیه از تو

رفتی تو واسه همیشه

   رفتی و نبودن تو

هنوز باورم

نمی شه 

اون اتاق

ساده کم بود

جای تو قلب بهشته

   پر زد از زمین خاکی 

  یه فرشته یه فرشته

 اون عزیزی که تو دنیا

  یار من بود یاورم بود

نازنینم نازنینم اون فرشته

دخترم بود

من چه خوشبختم که سال ها

روزگاری با تو داشتم

یادمه که با چه شوقی

                      سر رو شونه هام می ذاشتی

کاش می شد بازم ببوسم

                 اون دو دست مهربونت

اسممو یه بار دیگه می شنیدم  از زبونت

                    اشکامو تو پاک می کردی

                         کاش برای بار آخر

من صدات می زدم و باز تو می گفتی

                 بله بابای

 

کاش می شد حتی یه لحظه در کنار تو بشینیم

                اگه تو بودی می گفتی نذار اشکاتو ببینم

ای خدای مهربونم

واسه تو رسیده مهمون

از دلم هرگز نمی ره

گرچه هست از دیده پنهون

توی قلب من می مونه

 تا ابد یاد یه لبخند

نازنینم رو از این پس

می سپارم به تو خداوند

 

ای خدا

ای خدا ای برتر از اندیشه ها

ای عیان در شاخه ها و ریشه ها

 ای همه عالم پر از آوای تو

وی بیانم عاجز از معنای تو

عقل ما را عشق تو دیوانه کرد

جان ما را باده ات میخانه کرد

آسمان ها در خط پرگار تست

نقش گل ها پرده پرده کار تست

رنگ ها زد نقش تو بر کهکشان

 آسمانها از تو شد اخترنشان

اختران گلهای باغ آسمان

کهکشان ها چلچراغ آسمان

زهره یک سو سوی دیگر مشتری

دیده ها حیران بین مینا گری

ای همه اندیشه ها حیران تو

پای هر پرگار سرگردان تو

آستانت سجده گاه سروران

طفل ابجد خوان تو پیغمبران

مرغکان از بهر تو عاشق وشند

اختران از عشق تو در آتشند

در پر پروازها پرواز تست

در گلوی بلبلان آواز تست

ای تمام سجده ها بر خاک تو

اختران سرگشته ی افلاک تو

خامه ی لطف تو در گلخانه ها

 نقش ها زد بر پر پروانه ها

ای همه زیبا ی زیبا آفرین

من که باشم تا بگویم آفرین

از ازل چشم جهان سوی تو بود

 آفرینش آفرین گوی تو بود