خاک بخواب نازنین،تختی نیست.

آواره شدن ,حکایت سختی نیست.

از پاکی اشکهای خود فهمیدم .

لبخند همیشه راز خوشبختی نیست.

دیروز همه چی تموم شد

خدایا...

دل تنگم!

 

دل تنگم!

دل تنگِ خیلی چیزها

دل تنگ این همه دل تنگی ها

چیزهایی که بر من گذشت و هرگز باز نخواهد گشت!

دل تنگم

دل تنگ نیمه شبهای دل تنگی

دل تنگ این همه نبودن ها

دل تنگ این همه دل تنگی ها

دل تنگ عهدهایی که کسی آنها را نبست

دل تنگ تمام چیزهایی که میشد باشد و نیست

 و تمام هست هایی که نیست!

حتی آنان که دلشان برایم تنگ نخواهد شد!!

دل تنگ تر نیز خواهم شد

می رسد روزی که بگویم:

دلم برای آن روزها ی دل تنگی تنگ شده!!

دنبال کسی باشید که...

مرا با حرفهایم نشناس....
مرا با سکوتم بشناس....
مرا با نگاهم با لبخندم بشناس....
مرا با عطر دوست داشتن استشمام کن....
دیگر سکوت می کنم زیرا دوست داشتن بهانه می خواهد،خواسته ای دارد رنگی دارد و  ....
اما قلب من بی بهانه دوست می دارد ....

تنها می دانم که این حس همیشه و همه جا با من خواهد بود حتی اگر کسی آنرا باور نکند،من باورش دارم ....

پس بی بهانه باورش کنید..

ببار باران ...
کمی آرام....که پاییز هم صدایم شد
که دلتنگی و تنهایی رفیق با وفایم شد
ببار باران ...
بزن بر شیشه قلبم....بکوب این شیشه را بشکن
که درد کمتری دارد اگر با دست تو باشد
ببار باران ...
که تا اوج نخفتن ها مدام باریدم از یادش
ببار باران ...
درخت و برگ خوابیدن
اقاقی....یاس وحشی....کوچه ها روزهاست خشکیدن
ببار باران ...
جماعت عشق را کشتن
کلاغا بوته ی سبز وفا را بی صدا خوردن
ولی باران ، تو با من بی وفایی
توهم تا خانه ی همسایه می باری
و تا من
میشوی یک ابر تو خالی ...

رفته ام ......

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ... بی صدا کنم

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ….نفس بکشم بدون تو……و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن…

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم…..

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم…و بدون شانه هایت….!

یاد گرفته ام …که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ….

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست …که یاد نگرفته ام …

که چگونه…..!

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم …

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ….

تو نگرانم نشو !!

فراموش کردنت” را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت...........

[ سه شنبه هجدهم مهر 1391 ] [ 13:31 ] [ اعظم صادقیان ] [ نظر بدهید ]

 

 

در این هوای دل انگیز پاییزی

چنان دلتنگ بارانم که،

حس می کنم سالهاست که بارشی بر قلبم نباریده است......

و من از انتظار دیدنش،هر روز پژمرده تر می شوم .......

گاهی چنان لبریز از حس باریدنم که چشمهایم بجای ابرهای آسمانی خیس از بارش می شود..........

ببار ای ابرک من !

ببار که من دلتنگ دلتنگم..........

 تکرار

 

نمدونم از کجا باید شروع کنم

 

امروز خسته تر از دیروز به بیرون پنجره اتاقم نگاه میکنم

 

اه اه...بازم اتاق ومن وتنهاییی

 

یکسال دیگه ام گذشت چند روزه دلم بد هواشو کرده

 

کاش بفهمه چقد دلتنگم..

 

کاش بفهمه عاشقم عاشق عاشق

 

خدایا خدایا میدونم صدام میشنوی هرچند با دلم قهری

 

خدایا حس نبودش فکر رفتنش داره داغونم میکنه

 

چه امتحان سختی !

 

شروع

 

امروز میخوام من باشم من

 

من تنها نه ادم سابق باشم نه عاشق

 

میخوام خودم باشم خسته از دیروز وگرفته از ادما

 

دیگه بسه نه شنیدن دیگه بسه گریه های بی امان

 

دلم صداموگوش کن بیا برگرد به سینه ام برگرد

 

بیا ازنو شروع کنیم بیا نگاهمون بلند کنیم بگذریم

 

ازادمکای سنگی دلم ‚ دلم برات تنگ شده

 

امروز بااینکه میدونم عاشقم بااینکه دلتنگم میخوام

 

رها باشم میخوام پرواز کنم ..

کاش می شد ایمان بیاوریم به تقدس عشق

کاش می شد....

کاش می شدعشق سرمشق داشته ها و نداشته هایمان باشد

کاش می شد....

اگر باور داشتیم عاشقیم اگرخلوص در دل دادن بود

هرگز.. هرگزبرای رسیدن به دنیا رو قلب هیچ عاشقی

ردپای جدایی وشکستن را حک نمی کردیم

عشق باور میخواهد

یادمان باشد هر قلبی جایگاه عشق نیست

به سکوت خو کرده ام وتنها گوشه ی اتاق

 

به یادت روزهای رفته را در خیال تکرار وتکرار می کنم

 

شکستن وتنهایی سهم من نبود.....

 

ازدریچه ی اتاق

 

نگاهم گره خورده به غروب ,غروب آرزو هایم با رفتنت سهم من نبود

 

به یادت وبه احترام عشق,سکوت می کنم.........

 

تنهاتر از تنهایی

 یادت هست در یک عصر پاییزی چه ها کردی...

 


مرا تنهای تنها با دلی غمگین رها کردی....

 

گذشتی نرم نرمک از نگاهی مانده در باران

 


چرا با روح سرگردان من اینگونه تا کردی...

 

تمام شعرهایم را برایت یک به یک خواندم

 

بگو دیوان شعرم را چرا ماتم سرا کردی...

 

و گفتی زیر لب رفتم ، بمان با درد تنهایی

 


ندانستی غمی شیرین برایم دست و پا کردی...

 

همین امشب دلم می میرد از احساس تنهایی

 

چه می داند کسی شاید به مرگم اعتنا کردی