گفتم خدايا ازهمه دلگيرم.گفت:حتي من؟

گفتم خدايانگران روزيم.گفت:آن بامن!

گفتم خيلي تنهام.گفت:تنهاترارمن؟

گفتم درون قلبم خاليست.گفت:لبريزكن ازعشق من!

گفتم دست نيازدارم.گفت:بگيردست من!

گفتم ازتوخيلي دورم.گفت:من ازتونه.

گفتم چگونه آرام گيرم؟گفت:بايادمن!

گفتم بااين همه مشكل چه كنم؟گفت:توكل كن برمن!

گفتم هيچكس كنارم نمانده.گفت:بجزمن!

گفتم خداياچرا اينقدرميگويي من؟گفت:چون كه من ازتوهستم وتوازمن!!!

 

پاک کنم را برمی دارم

می خواهم خاطرات مانده در دلم را پاک کنم

نمی دانم عیب از پاک کن است یا دل من

هرچه می کشم پاک نمی شود

تقدیم به اینازعزیزم

حلقه اشک در چشمانم تصویر خاک سرد مزارت را کدر کرده

و دلم هنوز باور ندارد که این خاکها

تو را از من پنهان کرده اند

چه کسی می فهمد که دلم

برای نوازش نگاهت تنگ می شود

چه کسی می تواند که آرامش صدایت را

برایم هدیه بیاورد

دلم گرفته اینازمهربانم

حلقه اشکم شکسته شد

چشمانم را بستم و با یاد خاطراتت گریه کردم

و وقتی چشمانم را باز کردم

همه چیز واضح بود

من بودم و مزار تو و سکوت سرد گورستان

و اکنون بجای آغوش گرمت

خاک سرد مزارت را در بر گرفته ام

دلم گرفته اینازم

پناهم بده که این خاک اشکهایم را به تمسخر گرفته

و سرمست ازینکه تورا از من گرفته

پوزخند میزند

دلم گرفته پس کی میام پیشت ایناز مهربونم

یه وقتایی . . . یه جاهایی . . . یه حرفایی چنان آتیشت می زنه که دوست داری فریاد بزنی!ولی نمیتونی ...
دوست داری اشک بریزی و نمیتونی ...
حتی دیگه نفس کشیدنم برات سخت میشه ...
تمام وجودت میشه بغضی که نمیترکه...
به این میگن درد بی درمون. . . !!!

من سکوت کرده ام....

سکوتی سخت..

سکوتی سنگین..

سکوتی بی پایان...

من میدانم اگر سکوت کنم به پایان می رسم...

تو میدانی اگر من سکوت کنم می میرم...

من میدانم و باز سکوت کرده ام...

سکوت کرده ام چون نمی توانم سخن بگویم..

دارم له می شوم...

زیر آوار نفس گیر این سکوت...

زیر لرزش بی امان این بغض...

زیر رگبار بی رحمانه این اشک...

دارم له می شوم و باز

نمی توانم سخن بگویم...

این سکوت به پایانم رسانده است...

به فراموشی ام کشانده است...

به هیچم نشانده است و باز

من نمی توانم سخن بگویم...

دارم به تاوان این سکوت همه چیز را می دهم...

تمام ته مانده قلبم را...

تمام آخرین جرعه جانم را...

تمام از دست رفته احساسم را...

مرا تا مرگ راهی نمانده و باز

نمیتوانم سخن بگویم...

تو مرا می فهمی و می دانم که  سکوتم را میبخشی...

کاش می دانستم که خدایم که مرا می فهمد نیز مرا خواهد بخشید...

تا قفل سکوتم را می شکستم...

تا این نفس نیمه جانی را

که میان هق هق سینه ام جا مانده رها می کردم...

و یک بار دیگر نفس می کشیدم...

اما می ترسم و سکوت کرده ام...

نمیدانم این ها که می نویسم چیست...

نامش سخن گفتن هست یا نه!

شکستن سکوت هست یا نه!

اما چون هیچ گاه نمی دانم این نوشتن ها بار بعد برای من دارد یا نه!

بر هیچ زخم من مرهم نمی گذارد..

کاش می دانستم..کاش کسی پاسخم می داد...

کاش کسی می گفت اگر سخن بگویم به تاوانش کشیده نمی شوم تا

تمام دردهایم را،تمام حرف هایم را

اینجا زخم می کردم و تو مرهم می شدی...

کاش نمی ترسیدم تا دوباره اینجا برایم

شانه گرمی می شد که آرزوی شانه گرم تو را برایم زنده می کرد..

اما افسوس...

افسوس که زیر آوار سکوت جان سپرده ام و

 باز نمی توانم سخن بگویم..

پ.ن.۱.

می دانی فرق این روزها با گذشته ها چیست؟

آن روزها تو از من می گفتی و من از تو...

این روز ها من از خود می گویم و تو از خویش...

 

آن روز ها درگیر "هم" بودیم و این روزها درگیر خویش..

آن روزها "ما" بودیم و حالا "من و تو" شده ایم..

زمانه راه خویش را می رود..

و حتی چشم های ما نیز قصه اش را تغییر نخواهد داد..

 

خـــــــدا

تنها روزنه امیدی است که هیچ گاه بسته نمی شود …

تنها کسی ایست که با دهان بسته هم می توان صدایش کرد …
با پای شکسته هم می توان سراغش رفت …
تنها خریداری است که اجناس شکسته را بهتر بر می دارد …
تنها کسی است که وقتی همه رفتند میماند …
وقتی همه پشت کردند آغوش می گشاید …
وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت می شود …

و تنها سلطانی است که دلش با بخشیدن آرام می گیرد نه با تنبیه کردن …