

![]()

نقـــ ـآشـْـ بـاشـــ ــے !
چِـقَــدر ميــ گيــــرے .. بيايـــے و صَفحـــ ـــه هاے سيـــــاه دِلـَــــم را رَنــْـــ گ کُنــ ــے ؟
بـَعــــــد بـراےِ ديـــــ وارِ اُتاقـِـ دِلـَـــم
يـکــــ روزِآفتـــــابــے بکشـ ـــے کهـ
نـــ ـور آفتــــــابــــ تا ميـــــــآنـهــ اُتاق آمــــده باشـــــد ...
راستــ ـــے مَــ?? روےِ صـــورتــَـــم يـــک خَنـــ:)ـــده مـے خـــوآهـــم
نــرخ ِ خـَنــْـ ـــده که گـِــــرآن?? نيستــــــ ؟؟
كاغذی به اشك گفت:
قطره قطرهات طلاست
یك كم از طلای خود حراج میكنی؟
عاشقم
با من ازدواج میكنی؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی!؟
تو چقدر سادهای
خوش خیال كاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله میشوی
چرك میشوی و تكهای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی كجاست!؟
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذی، دلش شكست
گوشهای كنار جعبهاش نشست
گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد
در تن سفید و نازكش دوید
خونِ درد
آخرش،
دستمال كاغذی مچاله شد
مثل تكهای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرك و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمالهای كاغذی
فرق داشت:
چون كه در میان قلب خود
دانههای اشك كاشت.
عشق یعنی عقل و دین را باختن ،
عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ،
عشق یعنی گم شدن در باغ دل ،
عشق یعنی تو ملامت کن مرا،
عشق یعنی می ستایم من تو را ،
عشق یعنی در پی تو در به در ،
عشق یعنی یک بیابان درد سر،
عشق یعنی با تو آغاز سفر ،
عشق یعنی قلبی آماج خطر،
عشق یعنی تو بران از خود مرا ،
عشق یعنی باز می خوانم تو را ،
عشق یعنی بگذری از آبرو ،
عشق یعنی کلبه های آرزو،
عشق یعنی با تو گشتن هم کلام ،
عشق یعنی شاخه ای گل در سبد ،
عشق یعنی دل سپردن تا ابد ،
عشق یعنی سروهای سر بلند ،
عشق یعنی خارها هم گل کنند،
عشق یعنی تو بسوزانی مرا ،
عشق یعنی سایه بانم من تو را ،
عشق یعنی بشکنی قلب مرا ،
عشق یعنی می پرستم من تو را،
عشق یعنی آن نخستین حرفها ،
عشق یعنی در میان برفها ،
عشق یعنی یاد آن روز نخست ،
عشق یعنی هر چه در آن یاد توست ،
عشق یعنی تک درختی در کویر ،
عشق یعنی عاشقانی سر به زیر،
عشق یعنی بگذری از هفت خان ،
عشق یعنی آرش و تیر و کمان ...
عشق یعنی بی پروا شدن سعی از قطره تا دریا شدن
خوشبختی را دیروز
به حراج گذاشتند ، ولی حیف که من زاده
امروزم ، خدایا جهنمت فرداست ، پس چرا امروز می سوزم
فریاد
اما یک سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست
سکوتی رو که یک نفر بفهمه بهتر از هزار فریادیست که هیچ کس نفهمه
سکوتی که سرشار از ناگفته هاست
ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد داره
دنیا رو ببین !
بچه بودیم بارون همیشه از آسمون می اومد؛
حالا بارون از چشمامون میاد!
زندگی
یک روز رسد نشاط اندازه دشت
افسانه زندگی همین است عزیز
در سایه کوه باید از دشت گذشت
حکـــــــــــــــــــــایت من…
حکایت کسی بود که عاشق دریا بود اما قایقـــــــــــــــــــــی نداشت…
دلباخته سفر بود اما همسفـــــــــــــــــــــر نداشت…
حکایت کسی بود که زجر کشید اما ضجـــــــــــــــــــــه نزد…
زخم داشت اما ننالیـــــــــــــــــــــد…
گریه کرد اما اشک نریخـــــــــــــــــت…
حکایت من حکایت کسی بود کـــــــــــــــــــــه…
پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنـــــــــــــــــــــو
روز مرگم اشک را شیدا کنید
روی قلبم عشق را پیدا کنید
روز مرگم خاک را باور کنید
روی قبرم لاله را پرپر کنید
خانه را وقف نیلوفر کنید
پیکرم را غرق در شبنم کنید
دور قبرم را کمی خلوت کنید
بعد مرگم خنده ها را سر کنید
رفتنم را دوستان باور کنید
چرا تنها ؟ چرا بی من ؟
نگفتی سخته دل تنگی؟
نگفتی زوده این رفتن ؟
به دنبال چه پایانی خلاف جاده ایستادی؟
چرا تا عادتت کردم به فکر رفتن افتادی؟
چرا باید به تنهایی دوباره بی تو برگردم؟
کجای قصه بد بودم؟
کجای قصه بد کردم؟
ﻭﺍﺳﻪ ﻛﻤﺘﺮ ﻛﺴﻲ ﺧﻮﺏ ﻣﻴﻨﻮﻳﺴﻪ،
ﻳﻜﻲ ﻟﺒﻬﺎﺵ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻏﺮﻕ ﺧﻨﺪﺳﺖ
ﻳﻜﻲ ﭘﻠﻜﺎﺵ ﺗﻮﺧﻮﺍﺑﻢ ﺧﻴﺲ ﺧﻴﺴﻪ،
ﻳﻜﻲ ﺩﺍﺭﻩ ﻫﺰﺍﺭﻭﻳﻚ ﺳﺘﺎﺭﻩ
ﻳﻜﻲ ﺟﺰ ﻳﺎﺩ ﺗﻮ ﻫﻴﭽﻲ ﻧﺪﺍﺭﻩ.
دلم تنگ است از این دنیا چرایش را نمیدانم!
من این شعر غم افزا را شبی صدبار میخوانم
چه میخواهم از این دنیا از این دنیای افسونگر
قسم بر پاکی اشکم جوابم را نمیدانم!
بهار زندگی را من چندین بار بوییدم
کنون با غصه میگویم خداونداااااا پشیمانم...
دلم تنگ است از این دنیا چرایش را نمیدانم!!!
تازه فهمیدم چرا پشت سر مرده ها آب نمی ریزن:
چون این دنیا ارزش برگشتن نداره...


בرב من چشمانے بود ...
که به בیگــــران چشــمک هدیه می בاב و به من ... اشـــک ... !!!
جا جاییست که وقتی زانوهایت را
از شدت تنهایی بغل گرفته ای
به جای همدردی ، برایت سکه می اندازند...
چه عجیب مردمانی!!!

سلام