من سکوت کرده ام....

سکوتی سخت..

سکوتی سنگین..

سکوتی بی پایان...

من میدانم اگر سکوت کنم به پایان می رسم...

تو میدانی اگر من سکوت کنم می میرم...

من میدانم و باز سکوت کرده ام...

سکوت کرده ام چون نمی توانم سخن بگویم..

دارم له می شوم...

زیر آوار نفس گیر این سکوت...

زیر لرزش بی امان این بغض...

زیر رگبار بی رحمانه این اشک...

دارم له می شوم و باز

نمی توانم سخن بگویم...

این سکوت به پایانم رسانده است...

به فراموشی ام کشانده است...

به هیچم نشانده است و باز

من نمی توانم سخن بگویم...

دارم به تاوان این سکوت همه چیز را می دهم...

تمام ته مانده قلبم را...

تمام آخرین جرعه جانم را...

تمام از دست رفته احساسم را...

مرا تا مرگ راهی نمانده و باز

نمیتوانم سخن بگویم...

تو مرا می فهمی و می دانم که  سکوتم را میبخشی...

کاش می دانستم که خدایم که مرا می فهمد نیز مرا خواهد بخشید...

تا قفل سکوتم را می شکستم...

تا این نفس نیمه جانی را

که میان هق هق سینه ام جا مانده رها می کردم...

و یک بار دیگر نفس می کشیدم...

اما می ترسم و سکوت کرده ام...

نمیدانم این ها که می نویسم چیست...

نامش سخن گفتن هست یا نه!

شکستن سکوت هست یا نه!

اما چون هیچ گاه نمی دانم این نوشتن ها بار بعد برای من دارد یا نه!

بر هیچ زخم من مرهم نمی گذارد..

کاش می دانستم..کاش کسی پاسخم می داد...

کاش کسی می گفت اگر سخن بگویم به تاوانش کشیده نمی شوم تا

تمام دردهایم را،تمام حرف هایم را

اینجا زخم می کردم و تو مرهم می شدی...

کاش نمی ترسیدم تا دوباره اینجا برایم

شانه گرمی می شد که آرزوی شانه گرم تو را برایم زنده می کرد..

اما افسوس...

افسوس که زیر آوار سکوت جان سپرده ام و

 باز نمی توانم سخن بگویم..

پ.ن.۱.

می دانی فرق این روزها با گذشته ها چیست؟

آن روزها تو از من می گفتی و من از تو...

این روز ها من از خود می گویم و تو از خویش...

 

آن روز ها درگیر "هم" بودیم و این روزها درگیر خویش..

آن روزها "ما" بودیم و حالا "من و تو" شده ایم..

زمانه راه خویش را می رود..

و حتی چشم های ما نیز قصه اش را تغییر نخواهد داد..