دوباره من گم شده ای در هیا هوی زمان گم شده ای در اشفته بازار..

 با دستانی سرد و چشمانی پر از اشک اشکهایی که شاهدان عینی روزهای سرد و تاریکم بودند! شنیدم : گوش فرا دادم اما...

کاش کسی هم میشنید  کاش کسی بود این دل غمگین و خسته ام را تسلی  بخشد...

 امان از این دل تنگی که راحت میتواند  هر کسی راببرد, امروز من مانده ام و یک دنیا دل تنگی و دیوانگی...

 من مانده ام و این تصور که عبور ثانیه ها چقدر ناچیز است و دیواره بغض من چه نازک؟

باز تصنیف غم  باز نت های تنهایی و حزن  انگیز سرنوشت از کدامین غم  از کدامین مسلخ عشق بگویم روزگاریست همدم مونس غم دیگران بودم و هستم ولی کاش................

هان ای مردمان ایا کسی ز غم من خبر دارد ایا مرحمی بودید بر این دل خسته....

در این غروب در اين لحظه مرگ روز آفتابی به انتظار شبی دیگر به ساز دل گوش فرا میدهم و به صدا در میاورم ساز تنهایی را و با بغض آتشین در گلو بریده بریده میگویم که کجایی؟

تو بی وفا رفتی و پاسخی برایم نیست و من فقظ طنین صدا و هق هق هایم را در فضای خالی و سرد اتاقم میشنوم و چشمانم را که میبندم این جملات به ذهن آشفته ام سرک میکشند..

ديروز گذشت امروز هم میگذرد چون روزهای سخت دیگر در واپسین قدمهای ساعت مگو :دریغ ,دریغ

که چه نا جوانمردانه مرا در این دیار سرد و تاریک تنها گذاشتی....