ندونسته شادی رو از قلبم گرفت و غم و دلتنگی جاش گذاشت

کسی که خنده رو از لبام گرفت و به چشمام اشک داد..

کسی که شب و تاریکی رو مهمون روزام کرد!

آره می نویسم تا شاید...شاید روزی بخونه و بدونه که هنوز به یادشم ...

بدونه هنوز هیچکس تو قلبم جاش رو نگرفته !!

شاید بدونه با رفتنش ....اونقدر اشک ریختم که دیگه اشکی برام نمونده

اونقدر سر به دیوار تنهایی کوبیدم ..که دیگه دیواری نمونده

آره من با رفتنش رفتم...........اونقدر که دیگه راهی نرفته نمونده

آره..با رفتنش ......مردم...ولی با دل و جانم.....

و حالا........

فقط یه حس ناتمومم تو دل سیاه زندگی .......

می نویسم که بدونه هر وقت بیاد عزیز لحظه های تنهاییمه

که بدونه من اینجا کنار رویاهای ناتمومم به انتظار اومدنش به تیک تاک ساعت

گوش سپردم...